منوچهر خان حكيم
251
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
سرّ اين غم آگاه نيستم . آن مرد پير گفت : اى شهريار ! بنده يك وقتى كه جوان بودم هميشه خدمت خسروان مىكردم ، از جوانمردى حكايتى دارم كه او را مىتوان شنيد : آوردهاند كه در شهر بلخ ملكزادهاى بود در غايت حسن و ملاحت و نازنين دخترى ( 160 ) كه از گلعذاران عالم بود و از مردم مرو ، در شبستان او بود ، از چشم زخم روزگار او تب كرد . آن ملكزاده حكيمان و طبيبان را طلب نمود ، چندان كه در معالجهء وى سعى كردند بهبودى نبود و كار مرض آن نازنين به مرتبهاى اشتداد به هم رسانيد كه از روزگار خود نوميد شد . آن ملكزاده كه مطلوبش بود ، چون ديد كه آن نازنين با شاهد اجل همدوش شد ، پيش از آنكه آن معاينهء فوت « 1 » را مشاهده كند ، از جهان راه آوارگى پيش گرفت . در آن ولايت بيابانى بود از كوه و بيشه كه مكان گرگان بود و هركه از دنيا نااميد مىشدى ، روى بدان محنتآباد نهادى و نهان مىشد و هيچكس را از آن شوره دشت قدرت آن نبود كه به منزل خود باز گردد . پس آن ملكزاده از كدورت آن محنت جانفزا سوى آن بيابان رخت كشيد . رفيق ديرينهء وفادارى داشت كه ملكزاده را بسيار دوست مىداشت ؛ خبر يافت كه آن شهزاده اندوهناك از ميان مردم بدر رفته است كه خود را هلاك نمايد . او تاب نياورده ، مانند دزدان روى خود را بست و تيغ آبدار از غلاف كشيد ، از عقب ملكزاده روان شد . چون به دو رسيد ، بانگ بر او زد و او را گرفته ، انداخت ؛ هردو چشمش را بست و او را برداشته به خانهء خود برد و [ در ] زيرزمين جاى داشت ، ملكزاده را بر آن زيرزمين كرده « 2 » يكى را بر وى گماشت كه راز او پوشيده باشد و خود را از او پنهان داشت و همين آب و نانى او را مىداد ، زياده از اين او را رخصت نداده بود . ملكزادهء دردمند ، دل و ديده و دست از همه برداشته ، به كار خود فرو مانده بود و سرگشته بود كه او را چنان حالى ناگهان پيشآمده بود . پس آن جوانمرد كه غمخوار او بود ، كمر بر چارهء كار آن نازنين بست و طبيب بسيار حاذقى بر سر عروس ملكزاده برد و درمان بسيار كرده ، عروس به كرم خدا بهتر شد و به همان آب و رنگ اول آمده ، شفا يافت . آن جوانمرد ديد كه آن نازنين دلبر از روى مهر ملكزاده را مىجويد ، شبى خانه را
--> ( 1 ) . معاينهء فوت : منظرهء مرگ . ( 2 ) . كذا .